میراث فرهنگی و دغدغه های شخصی
به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر

مرور خاطرات و تجربه های گذشته یکی از خصائص ما انسان هاست. ذهن مرورگر انسان به طور ناخوداگاه هر چند وقت یکبار یک سری خاطرات تلخ و شیرین از گذشته را در جلوی دیدگان آدمی قرار می دهد. فارغ از جنبه های آموزشی و تربیتی مرور این خاطرات جنبه زیبایی شناسانه و حس نوستالوژیکی به ادم دست می دهد.

القصه سال ۱۳۸۹ به همراه آقایان مجید علومی . امیر حسین ترک زاده . علی اکبر فتاحی حسن ابادی و مهدی جون اکرمی(پیمانکار) در یک دوره اموزشی مرمت و باستان شناسی در هتل اسمان اصفهان شرکت کردیم که جای دوستان خالی کلی کیف کردیم و من تعدادی از عکس های این مراسم را که بیشتر مربوط به خود ما بچه های یزد بود را اینجا براتون می ذارم. البته یک سفرنامه مفصل ۴۰ صفحه ای هم برای این سفر نگاشتم که اون زمون میون بچه ها کلی سرو صدا کرد.

به ترتیب از راست به چپ. علی اکبر فتاحی حسن ابادی.امیر حسین ترک زاده.مهدی اکرمی(پیمانکار)و مجید علومی

بنده و مجید علومی در استراحت میان جلسه.

امیر حسین ترک زاده . نگارنده و علی اکبر فتاحی حسن ابادی

نگارنده . یاسر حمزوی محسن چاره ساز و مجید علومی

اشتباه نکنید یک بحث دوستانه ای است میان من و جناب دکتر علی رضا جعفری زند در محل تپه اشرف اصفهان

این هم یک صحنه تصنعی و به اصطلاح خودمون فیلم بازی کردنه که خودمون رو به خواب زدیم

و اما مرد اول این دوره آموزشی . دقیقا پشت سر مهدی اکرمی وایساده. جناب اقای زارچ مترجم محترم

محسن چاره ساز از دوستان مرمتی ما که در دانشگاه هنر تبریز تدریس می کنه. خیلی با حال بود یادش به خیر

آقای علی اکبر فتاحی حسن ابادی در یک پرتره خیلی زیبا و خوش تیپ با پس زمینه گنبد شیخ لطف الله 

من و امیر حسین در لابی هتل عالی قاپو محل اقامتمان

مهدی جون اکرمی(پیمان کار) در یک نمای بسته

 

و در نهایت یک شکار لحظه های استثنایی . به قول معروف خیاط هم تو کوزه افتاد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1391ساعت 13:17  توسط محسن میرجانی ارجنان  | 

... گویی می دانست که دارد می رود...
برای همین شب پیش از رفتنش برایم پیامی فرستاد که قربانی کجایی...؟ گویی این دفعه تفاوت می کرد...!
مثل همیشه بهش تماس گرفتم... استاد عزیزم آقای دکتر(با رعایت احترام کامل در روابطم با ایشان خودمانی شده بودم) به مانند همیشه در خدمتم فقط امر بفرمایید...
همان خنده، دلسوزی و مهربانیش را مثل همیشه از پشت گوشی می شد فهمید این دفعه بیشتر و نزدیک تر احساسش می کردم.
تقریبا سعی می کردم هر دو هفته یکبار چه حضوری در محضرشان و چه تلفنی از احوال ایشان جویا شوم...
دوباره قربانی کجایی...؟ آقای دکتر تماس گرفتم از حالتان جویا شوم...!
مرسی پسر (با خنده)، حال و احوالت خوبه؟ چکار می کنی؟ کارهات به خوبی پیش می رون؟ مشکلی هست من بتونم برات انجامشون بدم...! و باز شرمنده ایشان شدم...
... و من دوباره آرام شدم از آرامشش و از بزرگ بودن روح این بزرگ مرد...؟ همیشه و همیشه در برابر فروتنی، مهربانی و محبت این مرد بشدت کم می آوردم. انگار نه انگار که این عزیز استاد من است(برای همه دانشجویانش همینگونه بوده)... به مانند دو تا رفیق و گاهی خودش را پایین تر می گرفت که مبادا دانشجویش (و بهتر بگویم دوستش) نتواند حرفش را بزند...یا خواسته اش را مطرح کند...
 
«شنیدن خبر درگذشت این مرد چنان برایم سخت بود که به جرات بگویم از معدود افرادی بود و هست که تا اینقدر متاثر شدم.» خدایش بیامرزد.


مرثیه ای برای او
به جست و جوی تو
بر درگاه ِ کوه میگریم،
در آستانه دریا و علف.
به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم
در چار راه فصول،
در چار چوب شکسته پنجره ئی
که
آسمان ابر آلوده را
قابی کهنه می گیرد.
. . . . . . . . . . . .
به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تاچند
تا چند
ورق خواهد زد؟
***
جریان باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهر مرگ است.-
و جاودانگی
رازش را
با تو درمیان نهاد.
پس به هیئت گنجی در آمدی:
بایسته وآزانگیز
گنجی از آن دست
که تملک خاک را و دیاران را
از این سان
دلپذیر کرده است!
***
نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آفتاب می گذرد
-
متبرک باد نام تو -
و ما همچنان
 
دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1391ساعت 23:37  توسط محسن میرجانی ارجنان  | 

به نام خداوند بخشاينده بخشايشگر

قيافه هاي عبوس ٬ قدم های سریع و عجولانه ٬ سردرگم بودن اينها بخشي از خصوصيات جامعه امروز ما شده است که شاید بیشتر شما این وضعیت ها را در کوچه و خیابان تجربه کرده اید.. از آن طرف هم كه تو زمينه افسردگي و ناشاد بودن يكي از ركورداران در میان ملت های جهانيم.شايد برخي ٬ اين تحولات روحي و اخلاقي در جامعه امروز ايران را منتسب به گراني ها و مشكلات اقتصادي بدانند و بخواهند با آن اين موضوع را توجيه كنند ولي مي بينيم كه فشارهاي اقتصادي كم و بيش در اكثر نقاط جهان وجود دارد و البته اينقدر در مناسبات اجتماعي جوامع مختلف تاثير نگذاشته است. پس به راستي ريشه و علت اين وضعيت افسردگي شديد در جامعه ايراني به كدام عامل مرتبط مي شود و در توجيه اين مسئله كدامين عوامل مي توانند دخيل باشند.

واقعيت اين است كه سرزمين ايران بواسطه تحولات تاريخي گذشته خود و هجوم ها و غارت هايي كه از سوي اقوام مهاجم در طول قرن ها و هزاره هابه خود ديده است ٬ از ابتدا هم جامعه اي چندان شاد نبوده است. اين موضوع را مي توان در ادبيات  ٬ رواج زاويه نشيني و گسترش روزافزون روحيه عرفان و تصوف و وجود پرشمار خانقاه ها در سراسر ايران در ادوار مختلف مشاهده كرد.

از اين موضوع كه بگذريم موضوع مهم ديگر رابطه حاكميت و مردم در طول دوران تاريخي ايران است كه به شدت بر روحيات و خلقيات ايرانيان تاثير گذاشته است.چه قبل از اسلام و چه بعد از ورود اسلام كليه سلسله هاي حكومت گر داراي مشي دسپوتيسمي و اقتدارگرايانه بوده و يك روحيه ديكتاتوري و استبداد را بر مردم كشور ايران تحميل كرده اند.حاکميت اقليتي مرفه بر اكثريت تهيدست در بيشتر سلسله هاي حكومتگر ايران موضوعي مسلم و آشكار است.

اين دو مورد پيش گفته و عوامل ديگر كه مي توان بدان ها اشاره كرد شايد از اصلي ترين علل اين شيوه رفتار و منش در جامعه ايراني در طول تاريخ بوده است . با اينهمه جامعه ايراني هيچ گاه مانند امروز درگير اين چالش هاي رواني نبوده و علي رغم موضوعات اشاره شده بدين ميزان روابط عاطفي و اجتماعي مردمان ايران به چالش كشيده نشده است. نگارنده مهم ترين عامل را در پديد آمدن اين روحيه افسردگي و تشديد آن در سال هاي اخير را چيزي فراتر از اين موضوعات مي داند و معتقد است جامعه ايراني در حال حاضر با بحران نااميدي و عدم اطمينان به آينده مواجه شده است.شايد اين عامل روحي و رواني كاركردي به مراتب شديدتر از تجربه هاي تلخ تاريخي و اجتماعي را بر جاي گذاشته است. جامعه اي جوان و جوياي كار و فعاليت ٬ هنگامي كه به موانعي چون بيكاري ٬ عدم شايسته سالاري ٬ تبعيض و خيلي از منكرات و بديها برخورد مي كند با توجه به طبيعت جواني و حساس بودنش به يكباره از درون متلاشي مي شود و اينجاست كه زنگ خطرهايي براي ايجاد يك فاجعه انساني به صدا در مي ايد.خيل كارشناسان و افراد تحصيل كرده بيكار ٬ رواج دلال بازي و فاصله گرفتن از ارزش هاي فرهنگي و رويكرد متفاوت جامعه و مادي تر شدن آن ٬ كاتاليزورهايي است كه به شدت قشر جوان را در يك چند راهي ترديد اميز قرار مي دهد.

جامعه امروز ایران به شدت محتاج اعتماد سازی دوباره است.اعتمادی که به شدت بدان خدشه وارد شده و یک وضعیت خطیر را در اینده برای ما رقم خواهد زد. وضعیتی که بوق و کرنای آن از دور دست ها به گوش می رسد و بایستی گوش های شنوا و چشم های تیزیبن آن را رصد کنند.

بواسطه وضعیت جدید تحصیلی که برایم مهیا شده ٬ یک توفیق اجباری دارم که دو هفته ای یکبار تقریبا نیمی از ایران را گردش می کنم و در این مسافرت کوتاه مدت و البته وسیع به چشم خود این موضوعات زیرپوستی را مشاهده می کنم.گسترش دعواهای خیابانی و پایین آمدن استانه تحمل افراد جامعه واقعا زنگ خطری جدی است. همین چند روز پیش به بازار کتاب انقلاب در تهران رفتم. فروشگاه های خالی از مشتری و تیراژهای تاسف بار کتاب ها که تا حد ۱۰۰۰ جلد در هر دوره چاپ پایین امده اند.قطعا نگاه های تیزبین تر و روان های دلسوزتری در مقامات نسبت به من این گونه موضوعات را رصد می کنند و این موارد رازهای مگویی نیست که بتوان از کنار آن به راحتی رد شد و انها را نادیده گرفت.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1391ساعت 11:42  توسط محسن میرجانی ارجنان  | 

انتصاب دکتر عباس مقدم به سمت ریاست پژوهشکده باستان شناسی کشور
به نام خدا

دکتر عباس مقدمخبر انتصاب جناب آقای دکتر عباس مقدم از باستان شناسان فعال و شناخته شده پژوهشکده باستان شناسی به سمت ریاست آن پژوهشکده خبر مسرت بخشی است برای دوستداران میراث فرهنگی و باستان شناسی کشور.

اگر چه در طی دو سه سال اخیر پیکره باستان شناسی ایران لطمات جبران ناپذیری را به دلیل انتقال به شیراز، عدم تخصیص بودجه کافی، مدیریتهای ناپایدار و… به خود دیده است، بازگشت مجدد این مرکز مهم علمی کشور به تهران و انتصاب مدیری آشنا به دانش روز باستان شناسی و دارای ارتباطات مناسب علمی با مراکز و شخصیتهای علمی‌در سطوح ملی و بین المللی نوید بخش تحرک جدی و رویکردی نوین در روند فعالیتهای پژوهشکده باستان شناسی است.

انجمن علمی‌باستان شناسی ایران ضمن استقبال و حمایت از این اقدام خردمندانه و تبریک به جناب آقای دکتر مقدم از تمامی‌همکاران شاغل در پژوهشکده باستان شناسی، اعضای هیأت علمی‌گروههای باستان شناسی دانشگاههای کشور، پیشکسوتان گرامی‌این حوزه، کلیه باستان شناسان و دانشجویان عزیز فعال در این عرصه تقاضا دارد از حمایتهای همه جانبه از مدیریت جدید پژوهشکده دریغ ننمایند.

از جناب آقای دکتر مقدم نیز انتظار می‌رود با تدوین برنامه‌های روشن، ایجاد و گسترش وفاق و همدلی در میان همکاران، استفاده از تمامی‌ظرفیتهای باستان شناسی داخل کشور و گسترش مراودات علمی‌در سطح بین المللی، جانی دوباره بر پیکر نحیف باستان شناسی کشور بدمند.

در پایان از درگاه ایزد منان توفیق آن عزیز را در این راه پر فراز و نشیب مسئلت می‌نماید.

هیئت مدیره انجمن علمی‌باستان شناسی ایران

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1391ساعت 7:40  توسط محسن میرجانی ارجنان  | 

 

در آستانه ۸۵ سالگی گونتر گراس (۱۶ اکتبر ۲۰۱۲) کتاب جدیدی از او منتشر شده که مانند اغلب آثارش به بحث‌های داغی دامن زده است. خالق رمان "طبل حلبی" همچنان رساترین صدای ادبیات معاصر آلمان محسوب می‌شود.

"مگس یک روزه" نام مجموعه‌ای از شعرهای گونتر گراس است که همزمان با هشتاد و پنجمین سالروز تولد او انتشار یافته است. شعری از این کتاب با عنوان "آنچه باید گفته شود" که حاوی انتقادهایی به سیاست‌های دولت اسرائیل بود سال گذشته منتشر شد و جنجال فراوانی به پا کرد.

بحث‌های موافق و مخالف در مورد آثار و آرای گونتر گراس موضوع جدیدی نیست و نزدیک به شش دهه است ادامه دارد. با این همه حتا در میان منتقدان سرسخت گراس نیز کمتر کسی پیدا می‌شود که در مورد جایگاه او به عنوان یکی از تاثیرگذارترین نویسندگان آلمانی‌زبان معاصر تردید کند؛ انتقادهای جدل‌آمیز اغلب به مواضع سیاسی و اظهار نظرهای او در مورد مسائل اجتماعی مربوط می‌شود.

از پیکرتراشی و طراحی تا شعر و داستان‌نویسی

گراس ۱۶ اکتبر ۱۹۲۷ در حومه‌ی شهر گدانسک (دانسیگ) که امروز در خاک لهستان قرار دارد به دنیا آمد و پس از فراز و نشیب‌های دوران نوجوانی که با سال‌های پایانی جنگ دوم جهانی همراه بود در دوسلدورف یک دوره سنگ‌تراشی را گذراند. او در فاصله سال‌های ۱۹۴۸ تا ۱۹۵۲ در آکادمی هنر همین شهر به تحصیل طراحی و مجسمه سازی پرداخت. گونتر گراس چهار سال نیز در مدرسه عالی هنرهای تجسمی برلین به آموختن ادامه داد و در پی آن سه سالی در پاریس اقامت کرد.

گونتر گراس در سال‌های اقامت در پاریس (۱۹۵۶ تا ۱۹۵۹) موقتا هنرهای تجسمی را به نفع نوشتن کنار گذاشت. او تا ۱۹۵۷ دو بار طرح‌ها و مجسمه‌های پلاستیکی خود را در اشتوتگارت و برلین به نمایش گذاشته بود. نخستین حضور جدی گراس در عرصه نوشتن انتشار شعر و فعالیت‌هایی در عرصه نمایشنامه‌نویسی بوده است.

طبل پر طنین پایان رخوت ادبیات آلمان

"طبل حلبی"، نخستین و مشهورترین رمان گونتر گراس، حاصل سال‌های اقامت در پاریس است که پس از انتشار (۱۹۵۹) نویسنده‌ی ۳۲ ساله را در جایگاه یکی از مهمترین نمایندگان ادبیات آلمان پس از جنگ نشاند و شهرتی جهانی نصیب او کرد. بسیاری معتقدند طبل حلبی نه تنها نقطه عطفی در کار گراس بوده که نقطه پایانی نیز بر رکود و رخوت ادبیات آلمان پس از جنگ گذاشته است.

رمان معروف گراس بخشی از "تریلوژی دانسیگ" محسوب می‌شود که دو کتاب دیگر "موش و گربه" و "سال‌های سگی" را نیز در بر می‌گیرد. حدود نیم قرن پس از انتشار طبل حلبی سه‌گانه دیگری از گراس منتشر شد که "تریلوژی خاطرات" نام دارد. انتشار نخستین جلد از این مجموعه در سال ۲۰۰۶ (که کتاب‌های "در حال کندن پوست پیاز"، "صندوق" و "واژگان گریم" را در بردارد) بار دیگر به یک جنجال رسانه‌ای در داخل و خارج از آلمان دامن زد.

جایزه نوبل، ۴۰ سال پس از انتشار طبل حلبی

گراس در خاطرات خود برای نخستین بار اعتراف می‌کند که حدود ۶۰ سال پیش در نوجوانی چند ماهی عضو شاخه نظامی حزب ناسیونال سوسیالیست موسوم به "اس اس" بوده است. در نظر برخی از منتقدان این اعتراف شهرت گراس را به عنوان مرد اخلاق‌گرا و وجدان بیدار ادبیات معاصر آلمان به شدت خدشه‌دار کرد.

بحث‌های سال‌های بعد نشان داد که این نظر چندان با واقعیت همخوان نبوده است. حساسیت جامعه روشنفکری آلمان به سخنان، و مناقشه و جدل بر سر موضع‌گیری‌های صریح نویسنده طبل حلبی در بیش از نیم قرن گذشته همیشه کمابیش یکسان بوده و هیچ‌گاه فروکش نکرده است.

گراس خود را روشنفکری "متعهد و مداخله‌گر" می‌داند و حتا آنجا که تصمیم‌ها و سیاست‌های حزب مورد حمایتش، سوسیال دموکرات‌ها، را نادرست می‌داند حاضر به سکوت و مماشات نیست. گونتر گراس در سال ۱۹۶۵ جایزه گئورگ بوشنر را دریافت کرد که مهمترین جایزه ادبی آلمان است. دریافت جایزه‌های معتبر ادبی آلمان و اروپا در سال‌های بعدی ادامه یافت تا سال ۱۹۹۹ که نوبل ادبی نصیب او شد.

دفاع از سلمان رشدی و جدایی از آکادمی هنر

گونتر گراس در مصاحبه‌ای که در سال ۱۹۷۱ انجام شد با اشاره به شهرت ناگهانی و فراگیرش در ۳۲ سالگی می‌گوید "شهرت اغلب مزاحم نوشتن است و هر چه آدم مشهورتر شود تعداد دوستانش کمتر می‌شوند." او در عین حال می‌افزاید همین شهرت جاهایی نیز کارساز است و از جمله باعث می‌شود آدم حتا از سوی دشمنان و مخالفانش نیز جدی گرفته شود.

گراس با استفاده از همین امکان از ابتدای دهه‌ی شصت به حمایت فعال از سوسیال دموکرات‌ها برخاست و در چند دوره یاور مبارزات انتخاباتی ویلی برانت، صدراعظم مشهور سابق آلمان شد. او که حدود یک دهه عضو رسمی این حزب سوسیال دموکرات بود، در سال ۱۹۹۲ به عنوان اعتراض به سیاست‌هایی که آنها را نادیده گرفتن حقوق پناهجویان تلقی می‌کرد به عضویت خود در این تشکل خاتمه داد.

جدایی از آکادمی هنر برلین در سال ۱۹۸۹ نیز یکی از اقدام‌های پر سر و صدای این نویسنده به شمار می‌رود. علت این جدایی خودداری آکادمی از برگزاری مراسمی در حمایت از سلمان رشدی بوده، که روح‌الله خمینی، نخستین رهبر جمهوری اسلامی، به دلیل نوشتن رمان "آیات شیطانی" فتوای قتل او را صادر کرد. 

داستان‌سرایی در بطن حوادث تاریخی

شاید یکی از مهمترین جنبه‌های آثار ادبی گونتر گراس آمیختگی آنها با واقعیت‌های جامعه‌ی آلمان باشد. ادبیات داستانی او آیینه‌ی تمام نمای تاریخ معاصر آلمان، به ویژه دوران پس از جنگ دوم است. تقریبا تمام رمان‌ها و مجموعه داستان‌های اصلی و شاخص گراس بن‌مایه‌ی خود را از مهمترین مسائل عصر و تحولات اجتماعی آلمان می‌گیرند.

در رمان "بی‌حسی موضعی" (۱۹۶۹) جنبش دانشجویی سال ۶۸ و در کتاب "از یادداشت‌های روزانه یک حلزون" رقابت‌های انتخاباتی به ویژه در سال ۱۹۶۹ محور داستان‌ها هستند.

رمان "کشتزار پردامنه" یا "عرصه‌ی فراخ" (۱۹۹۵) به اوضاع آلمان در فاصله ساخت و فروپاشی دیوار برلین و "آوای وزغ" به تلاش‌های دو کشور آلمان و لهستان برای نزدیکی پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی مربوط می‌شود.

گراس در سال ۱۹۹۹ کتاب "قرن من" را منتشر می‌کند که در صد فصل به بازبینی قرن گذشته اختصاص دارد. او در تعدادی از آثارش نیز به موضوع‌های کلی‌تر پرداخته که "کفچه ماهی" یکی از آنهاست. در این کتاب تاریخ مردسالاری از دوران باستان تا عصر حاضر واکاوی می‌شود.

شاخص‌ترین بازمانده‌ی نسل روشنفکران متعهد

گرچه در نوشته‌های گونتر گراس رد تمام حوادث مهم تاریخ معاصر آلمان به چشم می‌خورد، آثار این نویسنده را نباید به مثابه "تاریخ‌نگاری" قلمداد کرد. مهمترین کتاب‌های گراس آفرینش‌های ادبی هستند که در آنها واقعیت‌های ملموس اجتماعی در قالب ادبیات به نسل‌های بعدی منتقل می‌شوند.

در بیش از نیم قرن گذشته صدای هیچ نویسنده‌ی آلمانی پر طنین‌تر از صدای گونتر گراس نبوده است. او به نسلی از هنرمندان تعلق دارد که نویسندگان را متعهد به دخالت در امور اجتماعی و سیاسی و دفاع از ارزش‌های انسانی و اخلاقی می‌دانست.

چنین نگرشی، دست‌کم آنگونه که در نیمه دوم قرن بیستم بر جامعه روشنفکری اروپا مسلط بود، دیگر مطرح نیست؛ اگر هم باشد شامل مهمترین نویسندگان و شاعران معاصر نمی‌شود. از این منظر گونتر گراس را می‌توان شاخص‌ترین داستان‌نویس باقی‌مانده از این نسل تلقی کرد. با این همه نگاهی به برنامه‌های مفصلی که به مناسبت هشتاد و پنجمین سالروز تولد گراس در شهرهای مختلف آلمان برگزار می‌شود نشان می‌دهد که او همچنان برای اغلب شهروندان نویسنده‌ای بزرگ و داستان‌سرایی کم‌نظیر است. سه سال پیش جشن پنجاه سالگی انتشار طبل حلبی به یکی از بزرگ‌ترین جشن‌های ادبی سالیان اخیر تبدیل شده بود. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391ساعت 10:30  توسط محسن میرجانی ارجنان  | 

دومین همایش ملی مطالعات باستان شناسی غرب ایران

به اطلاع همه عزیزان می رساند:

دانشگاه آزاد اسلامی واحد همدان با همکاری انجمن علمی باستان شناسی ایران، سازمان میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی استان همدان و پایگاه میراث فرهنگی و گردشگری هگمتانه در نظر دارند تا دومین همایش ملی مطالعات باستان شناسی غرب ایران را در تاریخ ۱۰ و ۱۱اردیبهشت ماه در شهر همدان برگزار نمایند. محورهای همایش در پوستر قید شده و به زودی مهلت ارسال خلاصه مقالات اعلام خواهد گردید.



پوستر همایش
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391ساعت 4:50  توسط محسن میرجانی ارجنان  | 

با ثبت نام ۹ باغ ایرانی در فهرست میراث جهانی سازمان آموزشی، علمی و فرهنگی ملل متحد (یونسکو)، تعداد آثار باستانی و فرهنگی ثبت شده ایران در فهرست میراث جهانی  به ۱۳عدد رسید. در این گزارش تصویری نگاهی داریم به تعدادی از باغ‌های بی‌نظیر ایرانی که به ثبت یونسکو رسیده‌اند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1391ساعت 21:10  توسط محسن میرجانی ارجنان  | 

به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر

علم باستان شناسی در ایران از سابقه ای نسبتا طولانی برخوردار است ولی با اینهمه کتاب های تخصصی و کاربردی در این رشته طی سال های گذشته کمتر به چشم آمده است. جدیدا دو کتاب در این حوزه به چاپ رسیده که برای آشنایی دوستان عکس طرح جلد آن را برای معرفی می گذارم. 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1391ساعت 19:28  توسط محسن میرجانی ارجنان  | 

به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر

دکتر فرهنگ خادمی ندوشن استاد باستان شناسی دانشگاه تربیت مدرس به رحمت الهی پیوست. این متن بیشتر پیامک دوستان باستان شناس بود که در جمعه شب به یکدیگر رد و بدل می کردند. دکتر خادمی از جمله اساتیدی بود که به گواه همگان در میان دانشجویان و اساتید از محبوبیت بسیار بالایی برخوردار بود. منش خاکی و افتادگی او از جمله صفاتی است که من در کمتر استادی مشاهده کرده ام. آخرین بار مرحوم دکتر خادمی را در تیرماه امسال در جلسه دفاعیه دکترای یکی از دوستان زیارت کردم. مثل این چند ساله  اما همچنان نحیف و بیمار بود ولی با این همه پرکار و فعال.این ضایعه برای همه دانشجویان بک طرف و بویژه برای دانشجویان یزدی ضایعه ای اسفناک بود. آن مرحوم عرق و عشق دیرینه ای به یزدی و یزدی ها داشت و اگر می فهمید که از منطقه یزد به او مراجعه کردی آنچه را در توان داشت برایت می گذاشت.خداوند روحش را غریق رحمت بگرداند.جا دارد در اینجا تسلیت ویژه ای را خدمت جناب دکتر خیر خواه عرض نمایم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1391ساعت 2:52  توسط محسن میرجانی ارجنان  | 

به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر

این عکس تزیینی است

این روایت واقعی است.

دانیا بیا مامان. دانیا بیا مامان

این فریادهای مادری در پارک خطاب به دختر کوچولویش بود.مادری که چادر سیاه ساده و آن کفش های طبی بی آلایش و گونه های فرو رفته اش حکایت از فقری دردناک و پنهان در چهره اش می کرد.دخترک حدود سه یا چهار سال بیشتر نداشت.با اینکه لباس هایش کهنه و مندرس بود ولی مرتب و تمیز به نظر می رسید.کمی دورتر مادرش روی نیمکتی نشسته بود و او را از دور می پایید.

نه اشتباه نکنید ٬ مادر نظاره گر بازی و شادابی کودکانه دانیا نبود که شاید در این سن و سال مهمترین و اصولی ترین فعالیت کودک است بلکه او را با چند بسته دستمال کاغذی به طرف افرادی در پارک گسیل می داشت تا شاید زیبایی و معصومیت دانیا لااقل دل هایی را به رحم آورد و آن چند بسته دستمال کاغذی را از او بخرند.

نمی دانم چه بگویم ٬ از یک طرف مادر دانیا را آدم سنگدل و بی رحمی فرض کنم که از کودک خود سوء استفاده می کرد و یا از سویی دیگر هنگامی که می دیدم مادر زنجور و نزار حتی یک آن از دخترش چشم بر نمی دارد و هر لحظه ای که بچه اش در فاصله بیشتری قرار می گیرد او را دنبال می کرد.

 فقط و فقط می توانم افسوس بخورم ٬ افسوس به حال جامعه ای که از یک طرف عطوفت مادرانش بیشمار و از طرف دیگر فقر و فاقه اش هم کمرشکن است و در این تقابل و پارادوکس زشت است که بدون تردید تنها و تنها انگشت اتهام و مسبب واقعی را بایستی دیگری دانست. کدام دیگری؟ دیگری ای که شاید گره ای به دستش باز می شود و آن را نمی گشاید.

همین الان دانیا کوچولو و مادرش از کنارم گذشتند و به خاطره ها پیوستند ولی حکایت این دانیاها و مادرانشان ٬  در این زمانه غدار و فریبکار بسی فراوان و بیشمار است.

و من لمیده بر نیمکتم در پارک ٬ تنها و تنها می توانم بنویسم و با نگاهم دعایی بدرقه راهشان کنم و از ان بالایی بخواهم که این دانیاهای فراوان در جامعه امان را عاقبت به خیر کند تا مبادا این فقر دامن عفتشان را لکه دار کند.

به امید روزی که همه کودکان جهان ٬ فرقی نمی کند از دانیال پسرم گرفته تا این دانیا که شاید هیچ گاه دیگر در طول زندگیم نبینمش ٬ بتوانند با کمال آرامش و با خیالی اسوده بچگی کنند و انقدر جامعه با غیرت و متمول باشد که لااقل دیگر شاهد تقابل مهر مادری و فقر و مسکنت نباشیم.

داستان و حکایت دانیاها ٬ داستان برگ ریزانی است در خزان بی مهری های اجتماعی و اخلاقی.داستان به آفت نشستن غنچه ها و شکوفه هایی است که در نوبهار خود ٬ مرگ و افت زدگی را فرا راه خود می بینند.

 والبته با مسمی تر اینکه ٬ این نمایش و تاتر خیابانی که بازیگر ان این دخترک گمنام بود ٬ درست در کنار آمفی تاتر شهر به اجرا درآمد و البته تماشاگری نداشت تا حداقل گلریزانی برای این هنرنمایی مشقت بار او صورت گیرد.

نوشته شده در پارک مجاور تاتر شهر . ساعت ۱۱ روز یک شنبه مورخ ۲۳ مهر ماه ۱۳۹۱ خورشیدی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1391ساعت 2:2  توسط محسن میرجانی ارجنان  | 

به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر

پیرمرد کافه چی از قهوه خانه خود خارج شد و به دوردست ها نگریست. جاده خاکی و شوسه ای که کلاته و قهوه خانه مرد کافه چی در کنار آن قرار داشت ٬ جاده ای فرعی و شوسه بود که گاه گداری ماشینی یا کامیونی از آن رد می شد. البته این جاده مالرو تا چندی قبل خیلی پر رفت و آمد تر بود ولی با احداث جاده جدید کم کم از اهمیت افتاد و حالا تنها امید پیرمرد قهوه چی همان گذر چند ماشین یا کامیونی بود که گه گاه و به صورت اتفاقی از این مسیر می گذشتند.چشمان پیرمرد بیهوده دوردست ها را نگاه می کرد و دیگر حتی سراب هم نمی توانست حتی برای مدتی کوتاه او را فریب دهد.به داخل کافه خود بازگشت و نگاهی به مختصر مواد غذایی که شامل چند تخم مرغ بومی و مقداری پنیر محلی و چند نان تنوری بود ٬ انداخت.این همه سرمایه و دار و ندار پیرمرد بود.سرمایه ای بس ناچیز و حقیر که آن هم در خطر تاراج و نابودی بود. سکوتی وهم انگیز و خوفناک فضای کلاته را در برگرفته بود.پیرمرد دست در موهای جوگندمی خود کرد و قاب صورتش را در دستانش گرفت.دست های زمخت و ترک خورده اش با پوست صورت افتاب خورده او  هماهنگی غریبی داشت و هردو زخم خورده ناملایمات و سختی هایی بودند که روزگار بی رحم بر بند بند و رگه به رگه  آنها چشانده بود.کیسه توتونش را در اورد و با دهان کاغذ سیگارش را تر کرد و سیگاری پیچید.پک های متوالی و بیرحمانه او به سیگار نیز نتوانست کمی از اضطراب و ناراحتیش بکاهد.فقر و مسکنت تا مغز استخوانش نفوذ کرده و او را زمین گیر کرده بود.حالا بعد از گذر سال های فراوان از زندگیش به نقطه ای رسیده بود که دیگر هیچ آینده روشنی را فرا روی خود نمی دید.نزدیک غروب شده بود و بر طبق عادت مالوف فانوس زنگارگرفته ای که در استانه کافه اش بود را روشن کرد. فتیله نیم سوخته و بی خاصیت این فانوس دیگر رمقی برای نورافشانی نداشت و یا شاید این فانوس نیز به این نتیجه رسیده بود که دیگر مسافری یا کامیونی در این مسیر عبور نخواهد کرد که او بتواند با نور وجودش او را به سمت خود و کافه پیرمرد بکشاند.غروب دلگیر کویر ٬ سکوت مرگبار کلاته و از ان بدتر برخورد ماسه های ریزبه صورت و چشمش که حاصل وزش بادی شدید در پهنه صحرا بود ٬ پیرمرد را جان به لب کرده بود.حتی دیگر نمی توانست به رویا و وهم و خیال رود و با مرور خاطرات آن خود را اندکی تسکین دهد ٬ چرا که هرچه بود کابوس بود  تیرگی و تباهی و گذشته ای که تنها و تنها تصاویری از حرمان و رنج و تنهایی بر پیشانی اش حک شده بود.تصاویری زشت و مشمئز کننده. تصاویری که خاطرات بدی را برایش تداعی می کرد. ضرب و شتم راهزنان و حرامیان.مرگ فرزند دلبندش بر اثر بیماری و ترک خانواده اش و تنهایی غریبانه در این کویر نفرین شده.

فانوس به پت پت افتاده بود و دیری نمی گذشت که همین فتیله نیم سوخته نیز جانش به در می رفت و به همراه خود کورسوی امید پیرمرد را نیز خاموش می کرد.برای آخرین بار به دوردست ها نگریست تا شاید غباری ٬ چراغی کم نور و یا حتی صدای پای رهگذری بیابان زده را بشنود ولی هرچه بود از همه سو تاریکی وبود و تاریکی.................

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1391ساعت 3:0  توسط محسن میرجانی ارجنان  | 

 

بازیگر «مردی از جنس بلور» که این روزها کانون توجه خبرگزاری‌ها شده، هنوز استوار در صحنه زندگی حضور دارد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

94
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1391ساعت 10:49  توسط محسن میرجانی ارجنان  | 

 

انجمن چارسوق کویر با مشارکت کتابخانه وزیری یزد، نهاد کتابخانه های عمومی استان، سازمان اسناد و کتابخانه ملی، حوزه هنری استان یزد و ترمه حسینی برگزار میکند :

سرویس ایاب و ذهاب رایگان جهت شرکت در این همایش راس ساعت 17 بعدازظهر از درب خانه تاریخی تقدیری حرکت خواهد کرد. کلیه ی دوستان و علاقه مندان جهت شرکت در این همایش می توانند با ارسال یک پامک خالی به شماره 09366097099 نام نویسی کنند. ساعت برگشت 20:30 شب می باشد. جهت اطلاعات بیشتر با 7250755 تماس بگیرید.

روابط عمومی انجمن چارسوق کویر |

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1391ساعت 0:21  توسط محسن میرجانی ارجنان  | 

به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر

چند سالی است که در موسسات عالی استان یزد به عنوان استاد حق التدریس مشغول به فعالیتم.در این چند ساله چه مرارت ها و سختی هایی که بر من نرفته است.البته از حق نگذریم اوائلی که بهم اعتماد شد و چند درس بهم واگذار شد در پوست خود نمی گنجیدم و فکر می کردم به یکی از آرزوهای دیرینه ام که تدریس در دانشگاه بود رسیده ام و در این راه و برای رضایت مجموعه و دانشجویان نیز از هیچ کوششی دریغ نکردم ولی حالا بعد از چند سال دیگر هیچ گونه تمایلی به این کار ندارم و بسیار دل زده شده ام. واقعیتش این است که حق التدریسی در نظام آموزش عالی شاید چوب دو سر طلا باشد. از یک سو توقع و انتظار تدریس مناسب و جامع را ازت دارند و از سویی دیگر مبلغی که بابت حق الزحمه به تو پرداخت می شود ٬ حتی هزینه های ایاب و ذهاب تو را کفاف نمی کند.در این چند ساله حتی نرخ های کفن و دفن نیز افزایش یافته ولی نرخ حق التدریس همان نرخ ثابت چند سال گذشته است.باعث خجالت است ولی بایستی گفته شود که نرخ فعلی حق التدریس یک کارشناس ارشد یا دانشجوی دکترا در موسسات آموزش عالی حتی از نرخ ساعت کار یک کارگر افغانی نیز کمتر است. شاید در نظام آموزشی ما دیواری کوتاه تر از اساتید حق التدریس وجود نداشته باشد که با کمترین میزان دریافتی بایستی بیلان و کارکردی مشابه با اعضاء هیات علمی داشته باشند.متاسفانه در مشاوره و گفتگو با سایر عزیزان شاغل در این وادی نیز این احساس ناامیدی را به وضوح مشاهده می کنم.آیا مسئولان آموزشی موسسات اموزش عالی و دانشگاه های کشور و استان هیچگاه به این موضوع فکر کرده اند و ایا به راستی برایشان اهمیت دارد که سطح سواد و تدریس این اساتید حق التدریسی بواسطه این تبعیض اشکار پایین آمده است. 

به هر روی آنچه که در حال حاضر قابل مشاهده است این موضوع است که اساتید حق التدریسی دیگر نه زیاد دل می سوزانند و نه آنطور که باید و شاید در کار خود جدی هستند.شاید همان بهتر که دانشگاه ها و موسسات عالی در پی جذب اعضاء هیات علمی بیشتری باشند تا هم بتوان با دریافت حقوق مکفی و مناسب انتظار بازدهی بیشتری نیز از انها داشت.الحمدالله در حال حاضر هم دانش اموختاگان مقطع دکترا به نسبت گذشته فراوان تر و بیشتر هم شده اند.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1391ساعت 20:59  توسط محسن میرجانی ارجنان  | 

به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر

صدای پای بولدوزرها هر لحظه نزدیک تر می شد و طنین گام هایشان چون زلزله ای مهیب قلب و جان بنایی کهن سال را می آزرد.کنار بولدوزر را تعدادی دلال و زمین خوار چون لاشخورانی گرفته بودند و با ژست های مسخره اشان مرگ تدریجی این خانه کهنسال را به سور نشسته بودند.دندان های زرد و توتون گرفته اشان در هنگام نیشخند زدن های موزیانه چه شیطانی و پلشت بود.

بنای پیر و کهنسال در حالی که مرگی سخت را فراروی خود می دید و هر لحظه نزدیک شدن تیغه های سهمگین بولدوزرها را به ریشه ها و پی های خود نزدیک تر حس می کرد َ از شدت ناراحتی و وحشت ناگاه بیهوش و مدهوش شد. در این لحظات سخت و اخرین زندگیش به یکباره تصاویری اسلایدوار از جلوی دیدگانش عبور کرد.

روزی را به یاد آورد که چند خشت مال پیر در حال مالیدن خشت هایی بودند که قرار بود برای برپایی او از آنها استفاده شود.کمی جلوتر به یاد آورد روزهایی را که چند استاد کار در حال چیدن این خشت ها برای ساختن یک سرپناه برای خانواده ای بودند.خانه تقریبا آماده شده بود و اهالی خانه با سلام و صلوات و در زیر لایه ای غلیظ از دود اسفند وارد خانه شدند.روزهای دل انگیزی بود.غریو فریاد های معصومانه بچه ها در حیاط و اندرونی خانه حکایت از جریان سیال زندگی در آن داشت.هر روز تنور خانه که در انتهای طنبی قرار داشت روشن می شد و بوی نان آن تا هفت تا کوچه می پیچید.تابستان که می شد خانواده به بخش تابستان نشین می رفت و در تالار و ایوان زیر بادگیری معظم که خنکای باد آن جان را تازه می کرد از گرمای خشن تابستان رهایی می افت.سرداب خانه را که نگو .بچه ها بعدالظهر ها پاچه های تومبان های خود را بالا می زدند و به بازی در حوض کوچکی که مسیر عبور قنات در سرداب بود به بازی مشغول بودند. خانه بزرگی بود و چند خانوار در کنار هم به صفا و صمیمت می زیستند. اگر کسی بیمار می شد بقیه غم گسارش می شدند و اگر جشن و شادی ای در کار بود همگی در کنار هم به پایکوبی می پرداختند.شب های زمستان همه اهل خانه در زیر کرسی جمع می شدند و با شلغم و چغندری که آویشن روی ان ریخته بود سرمای زمستان را به سخره می گرفتند. چقدر حکایت های بوستان و اشعار حافظ و شاهنامه که در زیر این کرسی ها و در شب های بلند زمستان توسط پدر خانواده خوانده شد.تا اینکه کم کمک بچه های خانواده همگی بزرگ شدند و پی تقدیر خود رفتند. یکی به فرنگ رفت و دیگری از پی تحصیل و معاش به شهر رفت.کم کم جز پدر و مادر پیر و فرتوت کسی در این بنای بزرگ نبود و شاید چند روزی از سال که بچه ها به آن خانه می آمدند می شد کورسویی از زیبایی های گذشته این خانه را دوباره دید.

دیگر تیغه های بولدوزرها به قلب خانه کهن سال نزدیک می شدند و او آخرین لحظات زندگیش را می گذراند. و دیری نگذشت که این خانه مملو از خاطرات و خوشی ها و سختی ها به تلی از خاک مبدل شد و چند صباحی بعد چند بساز بفروش سودجو با تفکیک بخش های این خانه بزرگ به ساختن الونک هایی به نام آپارتمان مشغول شدند و از آن خانه اجدادی جز چند عکس رنگ و رو رفته از گذشته باشکوه آن چیزی بر جای نماند.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1391ساعت 1:57  توسط محسن میرجانی ارجنان  | 

به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر

نمایی از بافت تاریخی یزد.بافتی که از نگاه بالا جذابیت های بصری فراوان دارد و در زیر پوستش ملغمه از تخریب های مداوم و بحران های اجتماعی بیداد می کند.

چند سالی است در کشور ما اصطلاح بافت فرسوده مطرح می شود و البته هیچ نهاد  یا فرد حقیقی و حقوقی تاکنون نتوانسته تعریف خاص و جامعی از این عبارت ارائه دهد. مثلا در کارتون هایی که از صدا و سیما برای معرفی بافت فرسوده نشان داده می شود کوچه های تنگ و باریک و یک سری خانه هایی که دیواره های آن ترک برداشته مورد نظر است که ماموران آتش نشانی و یا اورژانس نمی توانند به موقع خود را به محل حادثه برسانند و البته فاجعه ای رخ می دهد.البته این گونه کارتون ها فرای اهداف سازندگان آن تناقض برانگیز هستند و به هیچ روی حد و مرز مشخصی را بین میراث فرهنگی و بافت تاریخی با خانه های کلنگی تعیین نمی کنند.شایان اشاره است که اکثریت جامعه و البته فحوای کلام مسئولان درگیر در این موضوع بویژه شهرداری چی ها همان بافت تاریخی است که البته با احتیاط برخورد کرده و نمی خواهند حساسیت برانگیز عمل کنند. حقیقت این است که با توجه به وضعیت بافت های تاریخی بسیاری از شهر های ایران که بیشتر توسط مهاجران و افراد با سطح پایین فرهنگ و تحصیلات اجتماعی در آن ساکنند ٬ این مناطق نه تنها صبغه فرهنگی خود را کم کم دارند از دست می دهند بلکه کارکردهایی چون اشاعه انحراف و فساد نیز به صورت مشخص برای انها قابل تعریف است.

تا چند سال دیگر این برج های زیبای بادگیر که نماد شهر یزد هستند دیگر وجود خارجی نخواهند داشت.

حقیقت این است که بافت های تاریخی امروزه نه تنها دیگر آن ارزش گذشته را در دید مسئولین ندارند بلکه کم کم دارند تبدیل به کلاف سردرگمی می شوند که هر مسئولی می خواهد آن را از سر خود باز کند و زیاد درگیرش نشود.مشکلات معیشتی و فقر روز افزون جامعه موضوع میراث فرهنگی را در کشورمان به یک موضوع دسته چندم تبدیل کرده است و به جرات می توان گفت که سازمان میراث فرهنگی از بدو تاسیس آن جزء کم توسعه یافته ترین نهاد ها و ارگان ها در جمهوری اسلامی بوده است.

جامعه فرهنگ گریز امروز ایران دیگر گام نهادن در این کوچه های زیبا را لذت نمی دانند و بیشتر وقت خود را در مراکز خرید مدرن برای یک مسابقه تسلیحاتی نابرابر میانسنت و مدرنیزم می گذرانند

البته شاید تا حدودی حق هم به جانب مسئولین باشد. هزینه کردی که بازخورد و توجیه اقتصادی نداشته باشد چندان منطقی هم نیست. وجود یک چرخه معیوب چندین ده ساله در ارتباط با صنعت توریسم و گردشگری هیچ گونه توجیهی را برای تداوم و فعالیت مستمر در حوزه میراث فرهنگی به جا نگذاشته است.

شهروندان اردکانی تا چند سال دیگر تنها از طریق چند عکس می توانند باور کنند که روزگاری این بادگیر های یک طرفه نمادی از زندگی نیاکان و گذشتگان آنها بوده است.

عامل مهم دیگر عدم حساسیت مردم به میراث ابا و اجدادی آنها است. مردمی که در حقیقت خود بایستی پاسدار میراث نیاکان خود باشند از جمله مشتاق ترین افراد جامعه برای برچیدن بسیاری از بخش های بافت های تاریخی هستند.

انارک نایین. همه ایران سرای من است.آخرین بخش های باقی مانده از یک بادگیر چهار طرفه خوش ساخت که شاید الان دیگر وجود خارجی نداشته باشد. دریغ و بس دریغ که جامعه امروز ایرانی چقدر بد سلیقه و بریده از فرهنگ شده اند.و به جای این برج های زیبا خود را در آپارتمان های قفس گونه محبوس نموده اند.

بهتر است خود را گول نزنیم و مدام در ایده آل های ساخته ذهن خود حباب های الکی درست نکنیم. مردم امروز جامعه ایرانی به شدت فرهنگ گریز و بی تفاوت نسبت به ارزش های گذشته خود هستند.نمی دانم علت اصلی در این روند حرکتی و فکری چیست ولی هرچه هست بسیار غم انگیز و تاسف بار است.

موزه متروپولیتن نیویورک. قطعه ای از سفال متعلق به فرهنگ و تمدن ایران. شاید این اجنبی ها بهتر از ما ارزش آثارمان را درک کرده اند که اینگونه حتی از قطعه ای کوچک نیز نگذشته اند و آن را در بهترین و زیباترین ویترین ها به نمایش گذاشته اند. باز هم خدا پدر مادر این کافران حربی را بیامرزد.

امروزه بافت های تاریخی مانند فرد مبتلا به سرطانی شده اند که هرچه دست به اعضاء و جوارحش می زنی نه تنها بهبودی حاصل نمی شود بلکه بر دامنه بیماری و نقص نیز افزوده می شود.و این حقیقت تلخی است که بایستی پذیرفت.

بافت تاریخی یزد. یادگار پیشینیان ما که هر سال نحیف تر و کوچک تر می شود.

دوستان زیاد هم دنبال مقصر در این روند نگردید چرا که ما همگی در قبال میراث کهن خود قصور کردیم آنطور که باید و شاید قدرشناس نبودیم.به عنوان فردی که چند سال است در عرصه میراث فرهنگی به فعالیت مشغولم خیلی در این راه مرارت دیده ام از رفتن نزد مسئولان گرفته تا دیالوگ های تک نفره با احاد مردم ولی نتیجه اش متاسفانه هیچ بوده است.

موزه متروپولیتن نیویورک. و باز هم حکایت دلدادگی و شیفتگی غربیان کافر نسبت به میراث کهن سال ما ایرانیان از همه جا بی خبر

و کلام آخر اینکه با این روند پیش رو و محتمل ما تا چند سال دیگر شاید بسیاری از عرصه های تاریخی خود را از دست بدهیم و برایم مثل روز روشن است که بعد از اینکه این باقی مانده بافت هم نابود شد. این جامعه کلنگی و همیشه در حال خطا و آزمایش باز کاسه چه کنم چه کنم به دست می گیرد و فریاد وااسفاها سر می دهد. کاری که ما امروز برای نماد هایی تخریب شده چون بازار و زورخانه و خیلی از بنا های نابود شده انجام می دهیم و اینجاست که بعضی مواقع به نگهداری برخی اثار گرانبهای فرهنگ و تمدن ایران در موزه های خارجی مباهات می کنم که لااقل این اجنبی های کافر می توانند میراث ما را نگهداری کنند تا فرزندان ما در اینده بدانند که تمدن چند هزار ساله ما چه بوده و چه درخشش هایی در تاریخ بشریت داشته است.بی رودربایستی بگویم من یکی که کلا قطع امید کرده ام و در نخوتی جنون اسا شاید حتی غبطه می خورم که چرا عمر و استعداد عزیز و گرانقدرم را در این را گذاشتم که نه تنها برایم سود و انتفاع چندانی نداشت بلکه امروزه روز حتی کسی برای تخصص و علایق من که روزگاری علایق همه ایرانیان بود کسی تره هم خورد نمی کند.دیگر از جلسات و نشست های ابکی حالم به هم می خورد و در این مقطع تنها و تنها از خداوند تبارک و تعالی مسئلت می جویم که لااقل او کمی نور بصیرت و آگاهی را در دل مسئولان ما بیفروزد تا در خلوت خود لااقل به این حدیث نبوی که دوست داشتن وطن نیمی از ایمان است کمی توجه داشته باشند.

  با سپاس محسن میرجانی ارجنان عضو انجمن حامیان میراث کهن اردکان

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1391ساعت 0:48  توسط محسن میرجانی ارجنان  | 

به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر

بدین وسیله اعلام می گردد که وبلاگ اردکان نویس که مطالبش را با نام اختصاری حاج حبیب می نویسد ٬ هیچ گونه ارتباطی با آقای حبیب فتوحی ٬ فرهنگی فرهیخته نداشته و ایشان اعلام کرده اند که موضوع را از طریق مراجع قضایی پیگیری خواهند نمود. لطفا اطلاع رسانی شود. با سپاس.

محسن میرجانی ارجنان مدیر وبلاگ ارجنان من.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1391ساعت 23:12  توسط محسن میرجانی ارجنان  | 

به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر

 

جاده چون خطی دراز و بی منتها در وسط دشت خود را گسترانیده بود.شبی مهتابی وستاره باران بود و قرص ماه چون چلچراغی درخشان اندکی از تاریکی و ظلمات شب را کاسته بود.در این قاب خاکستری کویر چون قطعه ای بهشت می مانست.راننده کهنه کار و سرد و گرم چشیده پشت فرمان ماشین خود در این کویر طی طریق می کرد. سال ها بود که چشمانش به دیدن این جاده ها سفید شده بود و گذر از هر پیچ و گردنه این کوره راه برای او معانی و خاطرات متفاوتی را زنده می کرد . جوانیش ٬ انرزی اش و عطوفت پدرانه اش را در این جاده ها گذاشته بود و رفته بود.چه بسیار که در این جاده در سرمای استخوان سوز و گرما طاقت فرسا ماشینش خراب شده بود و فانوس به دست در انتظار هم قطاری از جنس خودش ٬ وجودش مچاله و فشرده شده بود. وجب به وجب این جاده را می شناخت. می دانست کجا پیچ دارد ٬ کجا دست انداز دارد. حتی محل و مکان چند درخت گز و طاق کهن سال را هم در طول جاده می دانست و هرچند یکبار با مهربانی و عطوفت جرعه ای از اب ناچیزی که در مخزن ماشینش بود را نیز با آنها قسمت کرده بود و گاه چند شاخ و برگ خشکیده و پلاسیده این راست قامتان کویر را زدوده بود .سکوت حاکم بر این بیابان و این جاده کم تردد چون بستری نرم و ارام کامیون کهن سال و بدن نحیف او و از همه مهم تر خاطرات و یادبودهای او را در بر گرفته بود.سی و اندی سال تردد در این جاده ٬ غم ها و شادی هایش ٬ راه بندان ها ٬ سیلاب های موسمی ٬ طوفان های شنی که در مقاطعی از سال کل بیابان را در بر می گرفت همه و همه جزء لاینفکی از شخصیت و وجود او شده بود.در حقیقت در این سالیان او بارها در این جاده ها و سرگردانی در آنها ٬ رفاه و اسایش را برای همه کسانی که دوستشان می داشت فراهم آورده بود.چه شب هایی که با انعکاس ناگهانی تصویر همسر و فرزندانش در ذهنش ٬ بغضی سخت گلویش را فشار داده بود.البته او آدم توداری بود و تنها و تنها این فضای خلوت و سکوت نجیبانه این بیابان بود که چون دوستی محرم و رازدار این عقده گشایی های او را می شنید و برای همیشه در جریان سیال زمان مخفی و مدفون می کرد.چین های پای چشمش و پیشانیش اثر تازیانه های مهربانانه ای بود که برای سالیان دراز تقدیر و سرنوشت بر او چشانده بود.این کویر مهربان و مادر دوست داشتنی چه شب هایی که صدای مناجات ها و نماز های زیبای او را در حافظه اش ضبط کرده و همه موجودات اندک این بیابان را به دعاگویی برایش فراخوانده بود.  مرد دیگر پس از سال ها دربدری و حرمان داشت به سال های پایانی این ضیافت سی و چند ساله نزدیک می شد.و بیایان و این جاده کهن نیز ناگزیر باید خود را از همنشینی و میزبانی چنین گوهر و میهمان عزیزی محروم می کرد.گویی اسمان کویر در آن شب این جدایی را احساس می کرد و ناگاه صاعقه و ار و چون رگباری شروع به گریه کرد................

تقدیم به حاج ناصر فتحعلی پدر بزرگوارم برای همه خوبی ها و از خود گذشتگی هایش

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1391ساعت 22:50  توسط محسن میرجانی ارجنان  | 

به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر

در میان شهر های ایران که من دیده ام یزد بی گمان از همه بازرگانی تر و صنعتی تر است.می توان گفت که یزد منچستر ایران است.افسوس که دو مانع بر سر توسعه آن وجود دارد٬ یکی کمبود آب و دیگری مشکل جاده سازی.مانع نخست را با ساختن سد در کوهستان تا اندازه ای چاره توان کرد.اما سد سازی پول هنگفت می خواهد ٬ بویژه نقاطی که در آن سد بتوان ساخت با شهر زیاد فاصله دارند.و هزینه کانال آب رسانی به هزینه سد سازی می افزاید و آن را سنگین تر می کند.درازای برخی از قنات هایی که امروزه وجود دارند به سی فرسنگ می رسد.و هزینه کندن و ساختن یکی مانند آنها امروزه پنجاه هزار تومان براورد می شود.امام مشکل جاده سازی زاییده وضع جغرافیایی یزد استکه کویر قم و کویر کرمان و کویر سیستنا آن را در میان گرفته اند.به هر سو رو کنیم بایستی از کویر عبور کنیم تا به یزد برسیم یا از آن دور شویم. 

از اصفهان تا یزد منزلگاه های ما این ها بودند: غلام اباد که یک کاروانسرای نیمه مخروبه دارد.سگزی که کاروانسرایش ویرانه است ُ ابش شور است و در آن هیچ آذوقه نیست.کوپا که در آن یک کاروانسرای زیبای شاه عباسی است.لاغره که نه خانه در آن است و نه کاروانسرا . تنها یک طویله بزرگ دارد.نوگومبه که برای رسیدن به آن از یک دشت دلپذیر گذشتیم.در این ده و از انجا به بعد ٬ چاپارخانه است.آب نوگومبه شور است.عقدا ده بزرگی است که انار ان معروف است و به همه نقاط ایران صادر می شود.و در ان یک کارواانسرای نو و وفاخر وجود دارد.میبد که در ان هم یک کاروانسرای نو است.میبد در زمان های قدیم شهر بزرگی بوده که کم آبی جز چند خانه ناچیز از ان چیزی باقی نگذاشته استاز میبد تا یزد ده فرسنگ راه شن زار خسته کننده وجود دارد.

شهر یزد ۶۰ تا ۷۰ هزار سکنه دارد در خود شهر چیزی نیست که یک مسافر دانش پژوه را به کار اید . نه یک بنای مهم و نه حتی یک مسجد در خور دیدن.

و اما نکاتی در خصوص مطالب ارائه شده در این سفرنامه:

مورد اول: اشاره نشدن به اردکان در حد فاصل عقدا و میبد است. همانطور که می دانیم اردکان در دوره صفویه رشد و گسترش قابل ملاحظه ای داشته و بازار و مسجد جمعه مشخص و مبرزی داشته است و اینکه چرا آقای روششوار در دوره ناصر الدین شاه قاجار حتی اشاره ای هم به نام اردکان نکرده جالب توجه می نماید. شاید یکی از علل ان مجاورت و نزدیکی بیبش از اندازه دو شهر میبد و اردکان بوده و با توجه به فقدان علائم و تابلوهای معرفی که در این زمان در اروپا امری مرسوم بوده نگارنده از اردکان ذکری به میان نیاورده و کلیه محدوده دو شهر را یکی گرفته است.نیک می دانیم و اسناد و مکتوبات باقی مانده از دوره قاجاریه به فراوانی موجود است.

مورد دوم: به نظر می رسد که این شخص با توجه به تخصصش که یک کاردار و کارشناس مسائل سیاسی بوده چندان به مسیرها و منزلگاه های بین راهی توجه خاصی نداشته و روایت او یک روایت ناقص است. اوج نقصان کار او در خصوص توصیف مختصری از شهر یزد است که در این نوشته هم آمده. او اشاره می کند که حتی یک مسجد هم در یزد برای مشاهده و دیدن وجود نداشته است. این در حالی است که حتی امروزه که گسترش شهر یزد و ایجاد ساختمان های بلند مرتبه شهر یزد را تحت تاثیر قرار داده با کمی جستجو مسجد جامع کبیر یزد و مناره های عظیم ان از دور توجه هر بیننده ای را به خود جلب می کند.

مورد سوم: با همه اینها این سفرنامه هم با توجه به اینکه حاصل بازدید یک فرنگی از منطقه یزد است واجد اهمیت بوده و نمی توان به سادگی از آن گذشت. 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1391ساعت 18:52  توسط محسن میرجانی ارجنان  | 

به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر

اتوبوس بعد از پیچ و تاب های فراوان در جاده ای کوهستانی در یک کافه بین راهی نگه داشت. راننده به مسافران اعلام کرد که برای ناهار و نماز نیم ساعت توقف می کند و مسافران خسته با عضلاتی گرفته ٬گوش های سنگین شده و بدنی کرخت٬ چون برزخیان هراسان به سمت در جلو و سط اتوبوس شتابان به راه افتادند.برای نیم ساعت هرکس هرکاری دلش می خواست می تونست بکنه.یکی رفت و یه چای گرفت تا بتونه سیگاری باهاش دود کنه. چند تا خونواده هم رفتند و سفارش غذا دادند و تعدادی هم برای قضاء حاجت به سمت سرویس رستوران به راه افتادند. هنگام ورود به داخل سرویس ها ٬ پسرکی بساط خود را پهن کرده بود و در قبال استفاده از دستشویی پولی به جیب می زد.پسرکی ژنده پوش و لاغر اندام که رگه های فقر در تمامی لایه های بدنش نمودار بود.چشم های گود افتاده ٬ اندامی نحیف و ناموزون ٬ کفش های کهنه و مندرس ٬ دست هایی که از شدت چرک و کثافت سیاه و زمخت شده بودند.با سماجتی وصف ناشدنی تا قران آخر مبلغ تعیین شده را از مسافران می گرفت. گویی این فقر چون اسلحه ای پنهان او را مسلح به این جسارت و تهور نموده بود.نشستن در مجاورت این فضای آلوده و نامطبوع چنان سینه اش را متورم کرده بود که سرفه های مداوم نیز گره ای برای باز کردن سینه اش نبودند.نیم ساعت توقف به پایان رسید و در حالی که مسافران در حال سوار شدن اتوبوس بودند ٬ پسرک هم بساطش را جمع کرد و رستوران دار مهربان ته مانده غذاهای مسافران را در نایلونی ریخت و به پسرک داد تا به خانه ببرد.اما هنوز کارش تمام نشده بود.بساط شست و شو را برداشت و به تمیز کردن سرویس های بهداشتی پرداخت.علی رغم میلش اینکار را می کرد ولی خب چاره ای نداشت.بعد از اتمام کار نظافت ٬ نایلون محتوی غذاهای پسمانده را چون کالای گرانبهایی در بقچه اش پیچید و در گذر کوچه چون شبحی غیب شد. این آخرین تصویری بود که مسافر تیز بین درون اتوبوس از این پسرک مشاهده کرد.پسرک در غبار جاده گم شد ولی طعم تلخ این محرومیت و بدبختی چون خوره ای ناجور برای لحظاتی به جان مسافر افتاده بود.پسرک در خیابان تقدیر خود گام نهاد و رفت ولی تصویر مشمئز کننده فقر و نداری و بی سامانی چون تابلویی ماندگار در ذهن مسافر حک شد.حالا دیگر مسافر به صندلی خود لمیده بود و با تمسخر و کنایه این بیت شعر را زمزمه می کرد:

بنی آدم اعضاء یکدیگرند        که در افرینش ز یک گوهرند

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1391ساعت 13:29  توسط محسن میرجانی ارجنان  | 

به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر

هنر و زیبایی هیچگاه در طول تاریخ حد و مرزی نداشته و انسان ها بواسطه فطرت زیبایی دوست و زیبایی طلب خود برای درک بهتر این آثار مرزهای زبانی و نژادی را پشت سر گذاشته اند.هنر در واقع مقوله ای فرانژادی و فرا ملیتی است و از این روست که یک انسان هنر شناس در مواجهه با کلیه مظاهر و نمادهای هنر در سرتاسر جهان فارغ از زبان و نژاد و قومیت ٬ سر تعظیم فرو می آورد و به پاسداشت این مواریث بشری همت می گمارد.بنده به عنوان یک فارسی زبان سال هاست که همچین ارادتی به احمد کایا خواننده شهیر کرد تبار ترکیه ای دارم.زبان گزنده و نواهای سوزناک این خواننده زجر کشیده گویی آیینه تمام نمای مظلومیت و حقارت مردمی است که سال ها تحت ستم و تبعیض قرار گرفته اند.در این پست قصد دارم یکی از زیباترین آهنگ های این خواننده را به صورت دو زبانه ترکی استانبولی و فارسی برای دوستان بذارم و ایشالله در اینده اگر دوستان استقبال کردند تعدادی دیگر از شاهکارهای او را خواهم گذاشت. شایان اشاره است بنده مجموعه ای نسبتا کامل از آهنگ های این خواننده را در اختیار دارم و دوستانی که تمایل دارن می تونن باهام مکاتبه کنند تا این آهنگ ها رو به ادرسشون بفرستم.

در پایان تعدادی از عکس های منتخب این خواننده نیز در بخش انتهایی این پست به شما پیشکش می کنم. 

Giderim

Artık seninle duramam,
Bu akşam çıkar giderim
Hesabım kalsın mahşere
Elimi yıkar giderim

Sen zahmet etme yerinden
Gürültü yapmam derinden
Parmaklarımın üzerinden
Su gibi akar giderim

Artık sürersin bir sefa
Ne cismim kaldı ne cefa
Şikayet etmem bu defa
Dişimi sıkar gierim

Bozarmı sandın acılar
Belaya atlar giderim
Kurşun gibi mavzer gibi
Dağ gibi patlar giderim

Kaybetsem bile herşeyi
Bu aşkı yırtar giderim
Sinsice olmaz gidişim
Kapıyı çarpar giderim

Sana yazdığım şarkıyı
Sazımdan söker giderim
Ben ağlayamam bilirsin
Yüzümü döker giderim.

Köpeklerimden kuşumdan
Yavrumdan cayar giderim
Senden aldığım ne varsa
Yerine koyar giderim.

Ezdirmem sana kendimi
Gövdemi yakar giderim
Beddua etmem üzülme,
Kafama sıkar giderim!

 میرم

دیگه نمیتونم باهات بمونم
امشب راهم رو میگیرم ومیرم
حسابم بمونه تا محشر
از همه چیز دست میشویم میرم

زحمت بلند شدن از جا رو بخودت نده
سر وصدای زیادی نمی کنم
از میان انگشتهات
مثل اب رد میشم ومیرم

دیگه خوش میگذرونی
نه جسمم میمونه ونه جفام

دیگه اینبار شکایتی نمی کنم
دندونهام رو بهم میقشارم ومیرم

فکر کردی سختی منو ناراحت میکنه؟
رو بلا میپرم ومیرم
مثل گلوله مثل تفنگ
مثل کوه منفجر میشم ومیرم

حتی اگه همه چیز رو از دست بدم
این عشق رو پاره میکنم ومیرم
موذیانه رفتنم درست نیست
در رو میکوبم میرم

ترانه ای رو که برات نوشتم رو
از سازم میکنم و میرم
میدونی من نمیتونم اشک بریزم
روم رو میریزم ومیرم
از سگهام و پرنده هام
از نور چشمم دل میکنم ومیرم
هر چی رو که ازت گرفتم
سر جاسش میزارم و میرم

اجازه له کردنم رو بهت نمیدم
تنم رو آتش میزنم ومیرم
نفرینت نمی کنم ناراحت نشو

 سرم رو هدف قرارمیدم(خودم رو میکشم)ومیرم

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1391ساعت 3:29  توسط محسن میرجانی ارجنان  | 

به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر

نسل کتابخوان دهه ۴۰ و ۵۰ شمسی بی شک صمد بهرنگی معلم خلخالی که در دهه ۵۰ شمسی در رودخانه ارس غرق شد را هیچ گاه فراموش نمی کنند. معلمی که در عنفوان جوانی و در ۲۹ سالگی چنان تاثیری در ادبیات ایران گذاشت که شاید کم تر کسی بتواند این گونه هنرنمایی کند.خاطرات او برای رفتن به دهکده های برف گیر خلخال برای اموزش کودکان فقیر و دهاتی شاید بتواند برای بسیاری از معلمان ما نمونه و الگویی باشد.شاید معروفترین داستان او ماهی سیاه کوچولو باشد که توانست چند جایزه معتبر جهانی را نیز کسب کند.برای این پست داستانی کوتاه از این نویسنده شهیر اذری زبان ایرانی پیشکش شما خوانندگان می شود.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1391ساعت 5:22  توسط محسن میرجانی ارجنان  | 

به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر

در گوشه­ي مبل چمباتمه زده بود. و مبل با پوسته­ي نرم ، چون جنینی در رحم او را فشرده كرده و در دل خود جاي داده بود.از بي حوصلگي و كلافگي ، نگاهي به سقف اتاقش انداخت ، سقفي كه اثر تيرآهن هاي مخفي در دلش ، او را همچون يك زنداني در لباسي راه راه درآورده بود.شايد در اين نگاه دنبال چيزي مي گشت. و يا شايد هم با قلم خيال خود بر بوم سفيد سقف در حال كشيدن يك نقش بود . نقشي كه بن مايه و طرح اوليه آن را مثل هميشه در ذهن داشت. گذشته ، حسرت ، دريغ و افسوس. ماندن در اين وضعيت اگر چه برايش چندان مطبوع و راضي كننده بود ولي ترجيح داد تا كمي از واقعيت هاي موجود فاصله بگيرد. آلبوم خانوادگي اش را باز كرد. هر وقت كه حوصله نداشت و زندگي كمي به او فشار مي آورد اين كار را انجام مي داد.ديدن تصاويري از گذران عمر از خردسالي به كهن سالي در حكم تماشاي يك فيلم بلندي بود كه صحنه ها و اپيزودهايش عكس هايي بود كه بر مبناي ترتيب وقايع رويدادها چيدمان شده بودند.فيلمي بود كه خود كارگردانش بود و مي توانست با گزينش برخي تصاوير معين و مشخص سناريوي جديدي را تعريف كند .با فضاسازي هاي ذهني براي هريك از اين عكس ها طراحي صحنه مي كرد و اين خيالي و ذهني بودن طراحي ها براي او هيچ محدوديتي باقي نمي گذاشت نه از جهت كمبود جا و فضا و نه از جهت امكانات و مقتضيات.با اينكه اين نگاتيوها و تصاوير را بارها و بارها ديده و حتي به كوچك ترين جزيياتش اشراف داشت ، ولي با اينهمه هر بار مي شد اين تصاوير را به گونه اي ديگر تفسير و باز سازي كرد. اين عكس ها براي او تبديل به يك شك فلسفي شده بود و هربار كه آنها را در موقعيت هاي جديدي مي آزمود ، نمي توانست مطمئن باشد كه اين همان صحنه و بازسازي و برداشت  واقعي از ان است. يك چيز اما هميشه ثابت و لايتغيير بود. با ديدن عكس ها در كوتاه ترين زمان ممكن ، گذشته و حال و اينده در هم پيچيده مي شد و ملغمه اي از يك روياي سكر آور و نشئه گون ، تمام وجود آو را در بر مي گرفت. اين البوم آيينه اي تمام نما از همه آنچه كه زيسته بود ، ناكامي ها ، كاميابي ها ، زايش ها ، ريزش ها ، غم ، شادي ، و در يك كلام آيينه اي تمام نما از موجوديت او ، ماديت او و انسانيت او به شمار مي رفت........................

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1391ساعت 12:58  توسط محسن میرجانی ارجنان  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1391ساعت 18:39  توسط محسن میرجانی ارجنان  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1391ساعت 18:20  توسط محسن میرجانی ارجنان  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1391ساعت 18:0  توسط محسن میرجانی ارجنان  | 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1391ساعت 0:12  توسط محسن میرجانی ارجنان  | 

به گزارش پایگاه خبری-تحلیلی پارسینه، سر ویلفرد پاتریک تسیجر (Sir Wilfred Patrick Thesiger)صحرانورد و نویسنده سفرنامهٔ بریتانیایی بود. شهرت او به خاطر دوبار عبور پیاده از صحرای ربع‌الخالی و نیز دو کتابش به نام‌های شن‌های عربی و عرب‌های هور است. وی در امارات متحده عربی به نام «مبارک بن لندن» مشهور است.

او در آدیس آبابا، اتیوپی به دنیا آمد و بخشی از دوران کودکی را در حبشه گذراند. در انگلستان به کالج ایتن رفت و در جنگ جهانی دوم در ارتش بریتانیا خدمت کرد و مدال گرفت. پس از جنگ به عنوان کار‌شناس مبارزه با ملخ به حبشه و شبه جزیره عربستان رفت واز مناطق مختلف عربستان سعودی و امارات و عمان و عراق و ایران دیدن کرد. همجنین وی به پاکستان و غرب افریقا و فرانسه و کنیا سفر کرد. سفرهایی در آسیا داشت و به منطقه بختیاری ایران هم رفت. مدتی با عرب‌های هورنشین عراق زندگی کرد.

 تسیجر در لباس محلی عربی 

تسیجر در میان اعراب بادیه‌نشین

تسیجر در ابوظبی

تسیجر در میان اعراب بادیه‌نشین

ویلفرد تسیجر توانست در سالهای ۱۹۴۵ و ۱۹۵۰ میلادی، همراه با دوستان عرب بادیه‌نشین خود دو بار از صحرای بزرگ «ربع الخالی» عبور کند. در این عبور بزرگ دوتن از افراد قبیلهٔ الرواشد بدوهای ساکنان اطراف صحرای ربع‌الخالی بنام‌های: «سالم بن کبینة الراشدی» و «سالم بن غبیشة الراشدی» راهنمای وی بودند. همچنین گروه دیکر نیز از بدوهای بادیه‌نشین وی را همراهی می‌کردند. «مبارک بن لندن» بدعوت شیخ زاید بن سلطان آل نهیان رئیس دولت امارات متحده عربی در سال ۱۹۷۷ میلادی از ابوظبی دیدن کرد. در این دیدار شیخ زاید مدال درجهٔ یک اتحاد به پاداش زحمات وی در اکتشاف مناطق مختلف شبه جزیره عربستان و همچنین دوبار گذشتن از صحرای ربع الخالی به وی عطا کرد.


درسال ۱۹۳۰ به دعوت امپراطور هایله سلاسی هنگام تاج گذاری وی بار دیگر به افریقا برگشت. در سال ۱۹۳۵ در سودان، دارفور و سر چشمه‌های رود نیل در ارتش بریتانیا با درجه سرهنگ خدمت کرد.


ویلفرد تسیجر در سال ۱۹۹۵ لقب سر دریافت کرد. او در ۲۴ اوت سال ۲۰۰۳ میلادی در سن ۹۳ سالگی در گذشت.


از کتاب‌های او، کتاب «عرب‌های هور» به فارسی ترجمه و منتشر شده است.


او در خلال سفر‌هایش، همواره عکس‌هایی نیز از مناطق مختلف تهیه کرده و ضمیمهٔ سفرنامه‌هایش کرده است. از جمله سفرهای وی، بازدید مناطقی از کشورمان ایران در سال ۱۹۴۹ میلادی است. تصاویر زیر، بخشی از عکس‌های این سفر است که ویلفرد تسیجر گرفته است.

پل خواجوی اصفهان

میدان نقش جهان اصفهان

مسجد جامع عتیق اصفهان.گنبد نظام الملک

مقبره یعقوب لیث صفار در شاه آباد

کوچ عشایر بختیاری

زن بختیاری در کنار فرزندانش

بقعه سید رکن الدین یزد

برج مقبره ای قابوس بن وشمگیر در گنبد کاووس

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1391ساعت 19:4  توسط محسن میرجانی ارجنان  | 

پرسپوليس

باغ شاهزاده. ماهان كرمان

آبياري با قنات - استان فارس

همدان

جزيره هرمز

مقبره كورش

مسجد شاه اصفهان

كاخ اردشير ساساني - استان فارس

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1391ساعت 0:8  توسط محسن میرجانی ارجنان  | 

گور دختر در شهرستان دشتستان در استان بوشهر و در جاده برازجان به کازرون قرار دارد این مقبره دارای سقفی شبیه مقبره به مقبره کوروش بزرگ دارد و خود مقبره نیز به سبک مقبره کوروش کبیر ساخته شده است.و باستان شناسان نیز تایید کرده اند که این اثر متعلق به 600 سال قبل از میلاد مسیح و به دوره هخامنشیان است بنا به گفته های زیادی این مقبره متعلق به خواهر یا دختر کوروش بزرگ  است در کنار این مقبره بقایای کاخ اردشیر ساسانی نیز دیده می شود.
 
ارتفاع این بنا 4/5 متر است و کل بنا از 24 قطعه سنگ بزرگ ساخته شده است و احتمالا جای گود رفتگی در محل بالای درب ورودی آن متعلق به کتیبه ای بوده است که در باره این مقبره نوشته شده بود.
 
ساختمان اصلی به شکل مکعب مستطیل است که جسد در ان جای می گیرد و دارای سه پله‌ بزرگ است.
 
این بنا در سال 1339 توسط لویی واندنبرگ باستانشناس بلژیکی کشف شد او خود معتقد بود که این بنا متعلق به قبر دختر کوروش یکم(جد کوروش بزرگ) بود اما گمانه زنی ها بیشتر بر این مساله تاکید می کند که این مقبره متعلق به ماندانا مادر کوروش یا آتوسا دختر کوروش یا متعلق به خواهرش باشد.با توجه به این که کتیبه اصلی این بنا از بین رفته نمی توان بطور دقیق گفت که این مقبره آرامگاه چه کسی است ولی گمانه زنی ها بر سر خواهر دختر یا مادر کورش بزرگ است.
 
این بنا بعد از گذشت 25 قرن تقریبا سالم مانده است اما متاسفانه در سال 1363 بخش بسیاری از آن توسط شهرداری خاکبرداری شد.این اثر به شماره ‌‌١٨٩٧ در فهرست آثار ملی کشور به ثبت درآمده است.

منبع : وبلاگ سرزمین جاوید


+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1391ساعت 14:39  توسط محسن میرجانی ارجنان  | 

مطالب قدیمی‌تر